حکایت
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور ما نمی شود ،در سر ما نمی رود
از گذر سینه ما یار دگر گذر کند
شِکوه بسی شنیده ام ،از دل درد کشیده ام
کور شوم جز تو اگر ،زمزمه ای دگر کنم
چاره کار ما تویی ،یاور و یار ما تویی
توبه نمی کند اثر ،مرگ مگر اثر کند
مجرم آزاده منم ،تن به جزا داده منم
قاضی درگاه تویی ،حکم سحرگاه تویی
(مسعود فردمنش)
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 14:0 توسط علی اکبر علامتی
|