و آفتاب خسته ی بیمار

از غرب می وزید

پاییز بود

عصر جمعه ی پاییز

له له زنان

عطش زده

آواره

باد هار

یک تکه روزنامه ی چرب مچاله را

در انتهای کوچه بن بست

با خشم می جوید

تا دور دیده من

اندوهبار غباری گس

در هم دویده بود.

قلبم نمی تپید

و باورم به تهنیت مرگ

شعری سروده بود.

من مرده بودم

رگ هایم

این تسمه تیره ی پولادین

برگرد لاشه ام

پیچیده بود

من مرده بودم

قلبم

در پشت میله های زندان سینه ام

از یاد رفته بود

اما هنوز خاطره ای در عمیق من

فریاد می کشید

روییده بود

در بی نهایت احساسم

دهلیزی

متروک

مه گرفته

...و خاموش

فریاد گام های زنی

چون قطره های آب

از دور دور دور ذهن

در گوش می چکید

لب تشنه می دویدم سوی طنین گام

اما...

تداوم فریاد گام ها

از انتهای دیگر دهلیز

در گوش می چکید:

تک تک

چک چک

چه شیونی...چه طنینی!

برگ چنار خشکی از شاخه دور شد

چرخید در فضا

در زیر پای خسته ی من له شد

آیا

دست بریده ی مردی بود

لبریز التماس؟

فریاد استخوان هایش برخاست

جرق

آه!

و آفتاب خسته بیمار

از غرب می وزید

پاییز بود.

(نصرت رحمانی)